ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

پیرمردی حدودا نود ساله در اتوبوس شلوغ و پرهیاهوی پنج بعدازظهر، کنار من نشسته بود. گاهی دستش را به ابروهای بلندش میکشید و گاهی هم خرناسه میکرد. چشم هایش درخشندگی کمیابی داشت.

در یک ایستگاه پیرزنی وارد اتوبوس شد و از قضا روبروی پیرمرد ایستاد. ضعیف تر از آن بود که بتواند شلوغی اتوبوس را تاب بیاورد و با هر ترمز به یک سو پرتاب میشد. به محضی که او را دیدم قصد کردم از جایم بلند شوم اما پیرمرد با همان دستی که از عرق ابروهایش ج شده بود، دستم را با تحکم فشار داد:بشین جوون!

واقعا متحر مانده بودم. 

پیرمرد با طمانیه از جایش برخاست و پیرزن را روی صندلی نشاند. هر دو رم کرده بودند. ملت دور پیرمرد را خالی کردند و او روبروی پاهای پیرزن نشست. کف اتوبوس!

ابروهایش را در هم کشید و گفت:«مژگان دخترم پارسال عمرشو داد به شما. زنم هم خیلی وقت پیش به رحمت خدا رفت. وقتی جوون بودم، به آقات گفتم دو تا جوونو از هم جدا نکن، گفتم من دیگه زندگی کن نیستم، لگد به بخت دخترت نزن.

حاج خانم!

حالا که بعد پنجاه و خورده ای سال میبینمت، هیچ شوقی توی دلم ندارم. حاج خانم، دیگه هیچی ندارم. هیچی!» 

و دست هایش را نشان داد.

در دستش یک جعبه بزرگ بود که عکس و ام آر آی و سی تی اسکن و چرت و پرت به زحمت در آن جا داده شده بود. 

به پیرزن که کنارم نشسته بود، نگاه کردم. حجاب کاملی داشت، نمیشد چیزی از صورتش را به درستی تشخیص داد. متوجه شدم که هیچ واکنشی نشان نمی دهد، هیچ تکانی نمیخورد. یکی از خانم ها نزدیک آمد و صورتش را لمس کرد. مضطرب شد، نگران شد و فریاد کشید.

دندان های پیرزن قفل شده بود و از کنار دهانش کف بیرون میریخت. پیرمرد از اتوبوس پایین رفت و با گریه این شعر را میخواند:

دلی دیرم که بهبودش نمی بو

نصیحت میکنم سودش نمی بو.


+بیخود دین و ایمان مردم را در معرض تلف قرار دادید.

بی جهت مال و ناموس مردم را ضایع کردید.

گرسنگی بیداد میکند

دل مردگی بیداد میکند

همین شندرغاز عشق و عاشقی هم از قدیم برای پیرمرد مانده بود.


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

مخزن کتاب و مقالات هوش مصنوعی جلسه قرآن تلاوت نور 1300 متر باغ ویلا در ملارد جنوبی ساحل Pat موسسه حقوقی گلد اسکن - مشاور خرید و فروش فلزیاب و طلایاب اکانت های کلش اف کلنز ماه ناز - سایتی برای همه خــــط خطـ...✎.ـے هــــاے یک فــافــツـا